تبليغاتX
و اما انتظار
و اما انتظار
به نام انتظار...
غربت غروب جمعه ....

نمی دانم !در غروب جمعه چه رازی نهفته است ...

اما دلت حال غروب ابری ترین روزهای پاییزی را دارد دلتنگی غروب ابری بر دلت پنجره می کشد

بعد از ظهر آدینه آیینه غریبی است دلت بهانه می گیرد هیچ چیز آرامت نمی کند قرار از دلت

می رود ناگاه به خود می آیی ومی بینی که قطرات اشک به آرامی از صورتت می بارد .

در غروب جمعه چه رازی نهفته است این اشک از کجا آمده است بهانه گریه چیست ؟

ای کاش دلت با گریه آرام می گرفت گریه تو را بی قرارتر می کند .

جمعه فرج جمعه ظهور این غم هجر اوست که غروب هر جمعه را رنگ انتظارمی زند

ازخودت می پرسی چگونه یک هفته را بدون او گذرانده ای

تو به چه مشغولی که با همه وجود او را فریاد می زنی؟

به امید پایان انتظار...

اللهم صل علي محمدوال محمد وعجل فرجهم

+ شنبه نهم تیر 1386 سـاعت 19:26 زینب